گاردین سری لانکا،6 جولای 2026-(15 تیر 1405)
نویسنده : نازش محمود
جنگ، کسبوکاری بسیار اندوهبار است. کودکان هرگز در رأیگیری برای آغاز یک جنگ شرکت نمیکنند. در آن اتاق، هیچکس نبود؛ هیچکس جز سکوتی که همه فضا را در خود فرو برده بود و همچون پتکی سنگین بر آن سایه افکنده بود. در میان سوگوارانی که در مراسم تشییع مرتبط با خانواده آیتالله علی خامنهای حضور داشتند، آنچه نگاهها را به خود جلب میکرد نه شخصیتهای بلندپایه بود و نه تشریفات معمول عزاداریهای رسمی؛ بلکه چیزی بود که تصورش نیز دشوار است
تابوتی کوچک:
در همان لحظه کوتاه که دوربینها آن را ثبت کردند و تصویرش به جهانی خسته از جنگ مخابره شد، همه معادلات ژئوپلیتیک رنگ باخت. آن تصویر از مرزهای جغرافیایی فراتر رفت و وجدان جهانی را تحت تأثیر قرار داد؛ نه صرفاً به خاطر حضور آن کودک، بلکه به خاطر همان تابوت کوچک. کوچکترین تابوتها، لزوماً سبکترین تابوتها نیستند؛ بلکه سنگینترین بار را بر دوش میکشند، زیرا آیندههایی را در خود جای دادهاند که هرگز فرصت شکوفا شدن نیافتند. آن تصویر، تصویری اندوهبار است؛ تصویری که متعلق به هیچ ملت، حکومت یا جبههای نیست. این تصویر، بخشی از حافظه مشترک همه جنگهایی است که بشر تاکنون به راه انداخته است. اندوه، زبان مشترک همه انسانهاست؛ زبانی که نیازی به ترجمه ندارد و مرزهای جغرافیایی را به رسمیت نمیشناسد. رنج ناشی از سقوط یک بمب یا اصابت یک گلوله توپ به محلهای مسکونی، نه ملیت میشناسد و نه مذهب. در صنعا، مادران با همان نفسهای لرزان و بریدهبریده گریه میکنند که در کییف. پدران در روستایی در غزه، با همان قامت خمیده و شکسته، فرزندان خود را به خاک میسپارند که در شهری در پنجاب. ایدئولوژیها تغییر میکنند، پیمانها منقضی میشوند و نام رهبران، دیر یا زود، در حاشیه کتابهای تاریخ به فراموشی سپرده میشود؛ اما رنج جانسوز انسان، حقیقتی است که زمان نمیشناسد.
وقتی از دریچه دوربین به پدر یا مادری مینگریم که پیکر کوچک و پوشیده فرزندش را در آغوش گرفته است، همه ساختارهای سیاسی و نظامیِ آن درگیری رنگ میبازد و تنها حقیقتی که باقی میماند، اندوه انسان است.
روایت این شکست بزرگ، در سراسر تاریخ معاصر بارها و بارها تکرار شده است. در جریان بسیج همهجانبه جنگ جهانی دوم، بارانی از آتش بر شهرهای اروپا، از لندن تا درسدن، فرود آمد و هزاران نیمکت کلاس درس را برای همیشه خالی گذاشت. چند ماه بعد، در هیروشیما و ناگازاکی، درخشش مرگبار انفجارهای اتمی، در یک لحظه، زندگی هزاران کودک را که روز خود را با کارهای معمول آغاز کرده بودند، برای همیشه دگرگون ساخت. قرنها گذشته است، اما این نمایشنامه تلخ تقریباً بدون هیچ تغییری بارها تکرار شده است. جنگ سوریه، شهرهای کهن را به تودههایی از بتن و استخوان تبدیل کرد؛ جایی که کودکی، زیر آوار، گردوغبار و گازهای شیمیایی خفه شد. نسلی کامل از کودکان یمنی، پیش از آنکه حتی خواندن و نوشتن را بیاموزند، بر اثر محاصره و بمباران، به انسانهایی با چهرههایی تهی از امید بدل شدند. امروز نیز، موشکها بارها مزارع و شهرهای اوکراین را درنوردیدهاند؛ مهدکودکها را ویران کردهاند و صبحهای سرد زمستان را برای مردم به نبردی برای بقا تبدیل ساختهاند. تاریخ، بارها خود را تکرار میکند؛ زیرا ما هرگز گهوارههای خالیای را که در پی عبور هر ارتش بر جای میمانند، نمیبینیم و همچنان پیشرفت را با معیار دکترینهای نظامی میسنجیم.
شاید هیچ نقطهای به اندازه غزه نماد این تراژدی معاصر نباشد؛ سرزمینی که به نماد رنج غیرنظامیان در روزگار ما تبدیل شده است. در آنجا، زیر آوار بتنهای فروریخته و غبار ساختمانهای ویران، زیرساختهای کودکی بهطور نظاممند از میان رفته است. بیمارستانهایی که باید پناهگاه حیات باشند، به مکانهایی مملو از مجروحان، اولویتبندی درمان و آخرین وداعها تبدیل شدهاند. تصاویر منتشرشده از خیابانهای پوشیده از آوار، هیچ روایت جانبدارانهای را بازگو نمیکنند؛ آنها تنها کودکانی را نشان میدهند که از زیر خرابهها بیرون کشیده میشوند؛ کودکانی با چشمانی گشوده از وحشتی که هیچ ذهن کودکانهای نباید آن را تجربه کند و چهرههایی پوشیده از خاکستر خاکستری. هر یک از این تصاویر، پرسشی ساده اما هولناک را پیش روی ما میگذارد؛ پرسشی که هیچ استراتژیست نظامی پاسخی روشن و قانعکننده برای آن ندارد:
جرم این کودک چه بود؟
وقتی جنگ به کوچهها و محلههای مسکونی راه مییابد، دیگر مرزی میان رزمنده و غیرنظامی باقی نمیماند و بهای واقعی جنگ، با جان انسانها پرداخت میشود. این واقعیت تلخ تنها به خاورمیانه محدود نیست، بلکه در سراسر جهان، از جمله در منطقه بسیار حساس جنوب آسیا نیز دیده میشود. در ماه مه سال ۲۰۲۵، در بحبوحه درگیریها و خونریزیهای ناشی از رویارویی نظامی هند و پاکستان، هند نیز حملاتی را انجام داد که غیرنظامیان و کودکان را هدف قرار داد. اقدام متقابل پاکستان نیز در پاسخ به این حملات صورت گرفت. وحشت حاکم بر روستاهای مرزی، جایی که گلولههای توپ بیوقفه فرود میآمد، در چهره کودکانی که در پناهگاههای موقت از ترس میلرزیدند و در توقف ناگهانی و خشونتبار زندگی عادی مردم بهروشنی دیده میشد. برای خانوادههایی که جوانی و آینده فرزندانشان در امتداد خط درگیری از میان رفت، نه استدلالهای ژئوپلیتیکی و نه اندوه کسانی که به آن سوی مرز گریخته بودند، هیچیک تسلیبخش نبود. تنها چیزی که باقی ماند، سنگینی سهمگین جنگ بود.
جنگ، کسبوکاری بسیار اندوهبار است:
کودکان هرگز برای آغاز یک جنگ رأی نمیدهند. آنان در اتاقهای تاریک تصمیمگیری نظامی نمینشینند تا درباره حملات پیشدستانه، اختلافات تاریخی یا تعیین دقیق مرزها بحث کنند. آنان قرارداد ساخت موشکهایی را که تاریکی شب را میشکافند، امضا نمیکنند. اما تلخترین حقیقت برخاسته از سرشت انسان این است که آنان، بیش از همه، قربانی جنگ میشوند. جنگ، جشنهای تولد، سالهای مدرسه، آغوش والدین و احساس امنیت را از کودکان میگیرد. آنان باید غرور ملتها را با بهای سالهایی از زندگی که هرگز فرصت زیستنشان را نیافتهاند، بپردازند؛ آنان وارث جهانی میشوند که بر اثر تصمیمهای بزرگسالان، دوپاره شده است. شاید زمان آن فرا رسیده باشد که مفهوم عظمت یک امپراتوری، یک دولت یا یک ملت را دیگر نه با وسعت سرزمینهایی که تصرف میکند، نه با منابعی که به دست میآورد و نه با پیچیدگی و پیشرفت زرادخانههای نظامیاش بسنجیم. بلکه باید معیار دیگری را جایگزین کنیم؛ معیاری که بهای واقعی جنگ را بر اساس اندازه تابوتهایی که پس از آن بر دوش مردم حمل میشوند، محاسبه کند. اگر جامعهای به جایی برسد که دفن کردن آینده خود برایش به امری عادی تبدیل شود، در حقیقت پیش از آنکه در میدان جنگ شکست بخورد، قطبنمای اخلاقی خود را از دست داده است. تابوت کوچک چوبی که در خیابانهای شهری سوگوار بر دوش مردم حمل میشود، باری بسیار سنگین دارد؛ باری که یادآور حماقت انسان در نادیده گرفتن مرزهای اخلاق و انسانیت است.
کوچکترین تابوتها، سنگینترین بارهایی هستند که ما بر دوش میکشیم؛ زیرا بزرگترین فقدانی را در خود جای دادهاند که هر تمدنی ممکن است تجربه کند: فردایی که هرگز فرا نخواهد رسید.
منبع : https://slguardian.org/the-weight-of-the-smallest-coffins-in-wars/
نظر شما